تبليغاتX
وبلاگ امیر زاهدی

وبلاگ امیر زاهدی
زندگی و رویاهای مردی خاص با افکاری متفاوت
پيوندهای روزانه
سلام دوباره

با عرض شرمندگی باید بیان دارم به دلیل عدم وجود واژه بیکار در فرهنگ لغت ایرانی و یافت نشدن فردی بیکار با داشتن تحصیلات دانشگاهی به دستور مقامات مصاحبه اینجانب با این برنامه زنده تلویزیونی لغو  شد.

[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 13:52 ] [ ]
بازهم غیر منتظره ...

اول سلام

قراره فردا شب (سه شنبه)مورخ ۲۹/۹/۱۳۹۰ به دعوت از برنامه جمع ما از شبکه دو سیما با اجرای سرکار خانم نامداری مهمان برنامه باشم.

این روزها موضوع برنامه  غیر منتظره حول محور مشکلات و درددل های دانشجویان سراسر کشور روی آنتن میرود. به همین منظور  از من فردا شب بعد از اخبار بیست و سی در این برنامه دعوت به عمل اومده تا کمی در مورد مشکل های دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشگاهی بعد از اتمام تحصیلات صحبت  بشه. ضمن تشکر از عوامل و دست اندر کاران این برنامه امیدوارم به عنوان یک فارغ التحصیل دانشگاهی بتوانم به خوبی در حد وسع خویش به بیان مشکلات این عرصه بپردازم.

 

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 17:23 ] [ ]

بلورهای بی ریا


با کف دو دستم آرام آرام ذره های بی ریای تصفیه شده از بلور های زلال قلبم را

از روی گونه هایم محو می کنم.

قلبم تیری دوباره می کشد و فرسودگی اش را باز در این روزهای سرد پاییزی یادآور

می شود.

این روزها آنقدر حجم بغض های نافرجامم زیاد شده است که قلب بیچاره ام ناچار است

جور او را نیز یک تنه بکشد و دست به اضافه کاری مضاعف بزند.

براستی که همیشه قلب ها از عقل ها مقدس ترند.

چراکه قلب های بیچاره هرروز فارغ از هر دور اندیشی مفرط عقل گرایانه، زیر تمامی

مسیرهای دوطرفه تردید را مهر عشق می زنند بدین خیال که شاید در شورای تشخیص مصلحت،

مورد رای عقل نیز واقع شود اما چه سود از دل بستن بدین عقل جهان خوار.

عقلی که سالیان سال است زندگی یک به یک تمامی انسان ها را به سخره گرفته است

و به دور از چشم جهانیان هر روز دارد به این انسان مفلوک قاه قاه می خندد.

و چه بد سرانجامی است عاقبت حکمفرمانی بیش از حد عقل مادی بشر...

راستش را بخواهید این روز ها فارغ از هرگونه دوراندیشی، داده ام پشت شیشه

ماشین شب با خط درشت برایم حک کرده اند: دل خوش سیری چند؟

کسی چه می داند شاید پس از سال ها نوشتن، این بغض های غم آلود دیگر اجازه

قلم فرسایی را به من حقیر ندهند و یا شایدطبق رویه 6 ماه گذشته فقط برای دل بنویسم

و حرف هایم را گوشه دل خاک کنم تا شاید کم کم این هیایوی بی انتهای شهر نام

مرا از دفتر منتقَمانش حذف کند.


[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 16:56 ] [ ]
نمی دانم چه می خواهم بگویم

نمی دانم چه می خواهم بگویم           زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است و افسوس         که بال مرغ آوازم شکسته است

نمی دانم چه می خواهم بگویم            غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ                  گهی می سوزدم گه می نوازد

گهی در خاطرم می جوشد این وهم      ز رنگ آمیزی غم های انبوه

که در رگهام جای خون روان است          سیه داروی زهرآگین انبوه

فغانی گرم و خون آلود و پردرد               فرو می پیچدم در سینه تنگ

درون سینه ام دردی است خونبار           که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود                 نمی دانم چه می خواهم بگویم


                               هوشنگ ابتهاج(سایه)

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 21:50 ] [ ]
اين روزهـا كسـی ، به خـودش زحمـت نمی دهـد يك نفـر را كشـف كنـد !

زيبـايی هـايش را بيـرون بكشـد ...

تلخـی هـايش را صبـر كنـد ...

 آدم هـای امـروز ، دوستـی هـای كنسـروی مي خواهنـد !

 يك كنسـرو كه درش را بـاز كننـد ... ... ... ...

بعـد ... يك نفـر ، شيرين و مهـربـان ، از تويش بپـرد بيـرون !

و هی لبخنـد بزنـد و بگويـد : " حـق بـا تـوسـت"

[ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 ] [ 12:20 ] [ ]
گفتم از زشتی گفتار بدم گفت بیا               از سیاه کاری رفتار بدم گفت بیا

گفتم از غفلت دل، از هوسم ، از نفسم       صاحب آن همه کردار بدم، گفت بیا

گفتم از سرکشی ام ، سینه سپر داد زدم    نیستم خسته دل از کار بدم، گفت بیا

گفتم از دوست گریزانم و در خود غرقم         دائما در پی پندار بدم ، گفت بیا

گفتم از گوهر ذکر تو ندارم بهره                   غوطه ور مانده در افکار بدم ، گفت بیا

گفتم ای چشمه خوبی سحری چشم گشا   نگر اعمال شرر بار بدم ، گفت بیا

گفتم ای صاحب این سفره که خوبان جمعند   گفته بودی که خریدار بدم، گفت بیا

گفتم آیینه شیطان شده بودم عمری             خسته از همین یار بدم ، گفت بیا
                                                                                 من
[ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ] [ 12:43 ] [ ]
قلم می گیرم به دست

می خواهم  آرام و بی صدا٬دور از هیاهوی شلوغ شهر٬ کمی دست وپاشکسته بنویسم

می خواهم فردا را بازبانی ساده وبی تکلف به معلم عاطفه ها تبریک بگویم

کسی که بعد از سال ها دوباره واژه زیبایی را برایم معنا نمود

کسی که مرا گرچه پریشان و با تاخیر آمده بودم٬ اما بی هیچ حرفی

در کلاس مهربانیش جایم داد 

و حاضر شد برایم بدون چشم داشتی تمام الفبای عاشقی را دوره کند

وچه صبورانه با کج فهمی هایم کنار آمد...

وباز در برابر لغزش های بچه گانه ام٬ عاشقانه لبخند زد...

شاید بهتر ست با خود روراست باشم

من کجا و او کجا؟

هرچه بگویم باز حتی شبنمی از اقیانوس آرام وجودش٬به تصویر کشیده نخواهد شد

 آرام و بی صدا٬دور از هیاهوی شلوغ شهر٬بی تکلف می گویم:

مهربان من،روزت مبارک

 

 

 

[ یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 12:14 ] [ ]
بعد از مدت ها این بار برای خودم قلم زدم...

به حال تو غبطه می خورم

راستش را بخواهی....

آری حسودیم می شود...

حسودیم می شود که اینقدر رهاو آزادی

که کوچکی ...

که سبک بالی...

که همیشه خدا در چشم همه خوب و معصومی...

آری حسودی میکنم

به عمر کوتاهت...

به یک رنگی همنوع هایت...

و به بچگی لایزالت...

آه که چقدر آدم بودن،این روزها در تنگ کثیف دنیا زجرآور شده است...

که راه رفتن...

که نفس کشیدن...

آه که چه زجر آور شده است...

چه خوب می شد که چراغ جادویی ، نی لبکی،چیزی از لابه لای این همه

کتابی که برای خود بعد از این همه سال های به اصطلاح علمی انبار کرده ام،

برایم پیدا می شد...

پیدا می شد تا بی درنگ و بی معطلی آرزو کنم ...

آرزو کنم...

خوب می شد اگر فقط برای لحظه ای در لحظه سال نو جایمان را عوض می کردیم

می بینی که چه پر توقع شده ام؟

آرزو که عیب نیست!

و الا قرار ما و این زندان، ابدی است

پس به دل کوچکت ترس راه مده...

اما سوگند می خورم...

سوگند که تصور همین یک لحظه شادمانی برای خوشنودی نوادگانم نیز کافی خواهد بود...

اما...

[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 12:36 ] [ ]

نامه دادم که به لطفش بتوانی بانو

فرش تبریز دلم را بتکانی بانو

بگذار از همه ی آنچه که گفتن دارد

چند سطری بنویسم که بدانی بانو...

------------------------------------------------------------------------------

  این روزها هوای آسمان پرغرور دلم صاف و کوهستانی است

چشم هایم به یمن قدوم توست که سو گرفته اند

بوی عطر یاس تن توست که سنگینی استشمام هوای سمی شهر را برایم تسهیل میکند

با شوق حضور توست که بیدار میشوم

که مینویسم که خوب میشوم...

خوب میدانی من که خوب باشم همه چیز و همه جا هم  بالاجبار خوب جلوه میکند 

گویی انقلابی نو سرتاسر جهان را فرامیگیرد

پس براستی که تو سرآغاز تمام انقلاب هایی...

میبینی بعد از گذر از زمستان بالاخره نوید بهار به حقیقت پیوست

و بالاخره باآمدنت بهار شرمنده روز های نبودش شد

 و شکوفه های سیب دوباره دوباره ....

خوب دقت کن!

توهم میبینی؟

 دیگر در صفحات تقویم خیال من جمعه  ایی درکار نیست...

 دیگر کسی سیاه نمیپوشد...

آنچه این روزها بیشتر خودنمایی میکنند بیشتر عطر گل یاس و مریم است که

چهار شنبه ها از لابه لای کوچه های قلب من هر عابر سرزده ای را مست  میکند

 آری این روزها فقط تویی که آسمان  دلم را حتی روزها نیز از شوق دیدار

چهارشنبه ها ستاره باران میکنی...

 

 

[ شنبه بیستم فروردین 1390 ] [ 15:51 ] [ ]
به بهانه سال نو وسالروز تولدم پنجم فروردین ماه

دوشاخه نرگست،ای یار دلبند

چه خوش عطری درین ایوان پراکند

اگر صد گونه غم داری،چو نرگس

به روی زندگی لبخند!لبخند!

گل نارنج و تنگ و آب و ماهی

صفای آسمان صبحگاهی

بیا تا عیدی از حافظ بگیریم

که از او میستانی هر چه خواهی

سحر دیدم درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی!

به گوش ارغوان آهسته گفتم:

بهارت خوش،که فکر دیگرانی

سری از بوی گل ها،مست داری

کتاب و ساغری در دست داری

دلی را هم اگر خوشنود کردن

به گیتی هر چه شادی هست داری

چمن دلکش،زمین خرم،هوا تر

نشستن پای گندم زار خوش تر

امید تازه را دریاب و دریاب

غم دیرینه را بگذار و بگذار...

فریدون

[ جمعه پنجم فروردین 1390 ] [ 15:45 ] [ ]
در حالی که طبق خبرهای رسیده، تعداد قابل توجهی تخم مرغ چینی روانه بازار

 ایران شده است خبرها حکایت از ناسالم و غیر بهداشتی بودن این تخم مرغ ها

 و تولید مصنوعی آنها توسط چینیها دارد.

 برای  دیدن متن کامل به همراه عکس های این پرونده

به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید... 

 


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 ] [ 16:33 ] [ ]

شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد. 

شما یادتون نمیاد، آخر همه فیلم ویدئو‌ها شو ضبط میکردن. 

میشد پرنده تو خیابونها پر نمی‌زد.


ادامه مطلب
[ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ] [ 12:49 ] [ ]
گوشه ای نشسته ام ...

درست نمیدانم شب است یا روز...

چند روزی میشود که  تمام پرده های اتاق دلم را کشیده ام و همه جا

صرفا تاریکی است که موج می زند...

با دست های لرزانم آرام  آرام موهای پریشانت را از جلوی پنجره

چشم های خمارت کنار میزنم تا شاید سیاهی چشم هایت کمی

آهسته تر ظلمات دلم را بر هم زند

صدای هق هق گریه هایت مدام در سراسر وجودم مخابره می شود.

خوب نگاهم کن...

چند لحظه ای به تماشای مرد رویاهایت بنشین...

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود...

چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود...

با خودت نقشه هستی را دوباره و بلکه چند باره مرور کن...

ببین همه چیز سرجای خود منظم است؟آیا درست آمده ایم؟

نمیدانم چرا اینروز ها راستش دستم به قضا و میلم به قدر نمی رود

کلبه رویاهایم با تمام زرق و برق های مغرورانه اش این روزهابیشتر به

 سلول انفرادی منفوری می ماند که تمام طول روز را به شکنجه روح درآن

می پردازم.

حرف های دیشبت٬چشم های خمار امروزت٬صدای گرفته از بغضت

آرامش کاذبم را مدام بر هم می زند...

چند روز دیگر عازم حج خواهم شد اما فکرش هنوز آرامم نمیکندو هوای

هوای بام دلم همچنان غبار آلود است...

کاش می شد کلید سازی چیزی پیدا می شد٬قفل دلم را می گشود

واز پس تاریک خانه دلم سر از حرف هایش در می آورد اما افسوس که

 همه چیز در حصارجهان ملموس آدمیان محبوس شده است و قاموس

 ذهن بیمارشان بیشتر از این را بر نمی تابد ...

 

بیست و هشتم بهمن ماه هزارو سیصدو هشتاد و نه

تهران.از یادداشت های مردی موصوف به دلخور

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ] [ 13:33 ] [ ]
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند

یکی از روز های سرد پاییزی
زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شدو روی دیگری افتاد


گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن


کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم


بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیم
ها پاره گشت و کاج افتاد برزمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست


سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

سروده آقای محبت


پی نوشت:این شعر رو براتون از کتاب چهارم ابتدایی انتخاب کردم

یادمه اونموقع که میخوندمش حس عجیبی داشتم.حالا هم وقتی

بعد از سالها دوباره چشمم بش خوردو مرورش کردم همون حس کودکی

در درونم جرقه زد.گفتم برای شما هم بزارم شاید لذت ببرید.

[ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 21:3 ] [ ]
به کلبه رویاهای خویش باز خواهم گشت

چند وقتی می شود که مدام حس میکنم امروز و فردا بالاخره

 کسی مرافرا خواهد خواند.

هرروز شب که می شود با جمله ستارگان آسمان وداع میکنم به

 تصور اینکه دیگر بار فردا را نخواهم دید...

چندی می شود که برای دست نوشته هایم محرمی پیدا نمی شود 

به همین خاطر است که کمتر در میکده شب به خودنمایی و عرض اندام

می پردازم.نوشته هایم را برایتان تماما یکجا نگاه داشته ام تا روز وصال

 با شاخه ای یاس تقدیمتان کنم.

امروز صبح که میخواستم مخفیانه شهر را وداع کنم صدای کشیده

شدن  چادر سفیدش روی مزاییک های سرد و یخ زده حیاط یک لحظه

دچار وحشتم کرد.

 برگشتم....

با چشمانی سرخ و لبانی خشک قدم هایم را که لرزان و آهسته بود

 تعقیب می کرد...

 گویا او نیز منتظر امروز شدن بود...

به چشم هایش لحظه ای خیره شدم تا بلکه بتوانم گره از کارشان باز کنم

دست های یخ زده اش را آرام بوسیدم و کوله بار تنهایی هایم را بار

دیگر روی شانه ام محکم کردم.

هیچ نمی گفت ولی مدام با نگاهش دنیای این روز هایم را

 متلاطم تر میکرد.

ساعت 5صبح بود ...

خورشید درست معلوم نبود...

چند روزی می شد که آسمان الماس هایش را به واقع از روی منت

 بر ما هدیه میکرد و بهمین خاطر مجبور بود کمی از گرمای وجود خورشید

 فاصله بگیرد.

و درآخر :

دریای نگاه تو نیز دست کمی از آسمان مغشوش امروز نداشت....

با نگاهی یخ زده وبغضی سرشار اززخم هایی نوین  شهر را بار دیگر

 ترک خواهم گفت تا شاید آنسوی دلتنگی بار دیگر پیدایت کنم

 

(....)بانام مستعار دلخور

 بیست و هشتم دیماه هزارو سیصد هشتادونه

 

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 ] [ 16:53 ] [ ]
 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم / گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی

گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی / گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری / گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی / گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد / گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت / گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

 

ترکیبی از شعری از " خواجوی کرمانی " و دو بیت از " حافظ شیرازی

[ دوشنبه بیستم دی 1389 ] [ 21:13 ] [ ]
 
 

 عکس نوجواني رسول خدا (ص) از کجا آمده؟
 
سالهاست که تصويري به عنوان تصوير نوجواني رسول خدا (ص) در ايران انتشار مي يابد. بسياري از مردم در عين نشان دادن علاقه شان به اين تصوير، اين پرسش را مطرح مي کنند که تصوير ياد شده از کجا آمده است؟ شنيده شده است که کساني در پاسخ مي گويند اين تصويري است که بحيراي راهب در سفري که حضرت به همراه عمويش ابوطالب به شام داشت، آن را کشيده است. اما در واقع درستي اين پاسخ در معرض ترديد قرار دارد.

لطفا برای دیدن تاریخچه و هویت این تصویر به ادامه مطلب

بروید.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه یکم دی 1389 ] [ 20:7 ] [ ]

ایام تسلیت                                                           

هر چه داریم همه از كرَم عباس است

خلقت جنت حق لطف كم عباس است

نور بر شمس و قمر ماه بنی هاشم داد

عرش یك ذره ز خاك قدم عباس است

نه فقط خلق زمین عبد و غلامش باشند

بخدا خیل ملائك حَشَم عباس است

شیعه از كینه دشمن نهراسد هرگز

دین ما تحت لوای علم عباس است

در صف حشر علمدار شفاعت زهراست

علم فاطمه دست قلم عباس است

نام معشوق مبر نزد من از عشق مگو

عشق دیریست كه در پیچ و خم عباس است

ای كه حاجت ز حسین میطلبی دقت كن

پرچم شاه به سوی حرم عباس است

[ چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ] [ 14:26 ] [ ]

دلخور یک ساله شد...

درست یک سال پیش بود که جسارت های یک به ظاهر جوان دست به خلق

شخصیتی به نام دلخور نمود.آن روزها نیز همانند امروز هوای شهرآلوده بود

و شاید تنها راه برون رفت از اوضاع مملو از ظلمات آن زمان  نوشتن بود .

تا بلکه بتوان جز منو اکسید کربن چیز دیگری به خورد این ریه های مادر

مرده داد.این شد که با دلخور تصمیم به تشکیل زندگی نو در دنیای مجازیی

 نمودم که آن روزها چیزی جز آرامش را برای قلبی که از شدت ناعدالتی

 ها زیر آوارهای نفاق محبوس شده بود به ارمغان نمی آورد.به مرور زمان

 دوستانی از جنس مهر،محبت،صفا ویکرنگی چهار سوی خانه دلم را

 روشن نمودند وبا نوشانیدن جرعه ای از عشق بر پیکر بیجانم جان

 دوباره ای بر من بخشیدندو در اتاق های قلب کوچکم سکنی گزیدند.

امروز در سیصدو شصت و پنجمین روز از آن واقعه تاریخی در حالی

برایتان دست به قلم بردم که فرشته ای جزملکه زیبای عشق در قلمرو

سینه ام فرمانروایی نمی کند و آسمان دلم به اندازه وسعت تمام شب

 های بارانی این یکسال ستاره باران است.

امروز را با عشقی لایزال،قلبی پرامید و دستانی پر ز مهر اول به خویش

 و بعد به همه ساکنان دنیای مجازی ام تبریک می گویم.

امیرزاهدی.شانزدهم آذرماه هزاروسیصدو هشتادونه.اول محرم

[ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ 11:21 ] [ ]
یک شب میهمان من....

تقدیم به اهالی مغرور  شب ...

نمیدانم وقتی شروع به نوشتن این مطلع میکنم تو کجای این دیار سخیف

غافل از من روزگار میگذرانی.

همسایه دیوار به دیوار من یا فرسنگ ها آنطرفتر ساکن روستایی بدوی؟

باز امشب طبق رویه معهود وقتی دوسال نوری از سلام دوباره ماه گذشت

دلم به هوای تو عزم کهکشان نمود.

خواب که میهمان چشمان خمار اهل شهر شد با کوله باری مملو از

اشکهایی مستعمل و خاطراتی باران زده شروع به شمارش متراژ سنگ

فرش های پیاده روی تضرع نمودم.

راستش از روی نقشه سرنوشت چند باری نشانی سر منزل وصال را

جویا شدم اما گویا هوای دلم ابری تراز آنست که در غبار غم شامگاهی

بتوان باغچه کوچک عشق راجستجو نمود.

بی شک مأمنی آرامتر از کلبه رویایی قلبم  برای قلب مهربانت پیدا شده که

این شب ها اینچنین نشانیت برای اهالی مغرور شب نا آشناست.

ازآن سال که برای آخرین باردرآن هوای سرد زمستانی سیل اشک هایم

 را بدرقه راهت نمودم قلب کوچکم سرسختانه تمام پیوندهای تصنعی و

بالهوسانه طبیبان را پس زد و مسرانه چشم به سیاهی چشمانت دوخت

ازآن شب سرد بعد از گم  کردنت چندسالی می شود که اهالی

 شب نشین شهرمشکی پوش عزای چشم هایت شدند

اما هرشب به امید دیدار توست که با شبنم اشک های ناقابلشان کوچه

های شهر را برایت آب و جارو می کنند. 

نمیدانم چه شد که بازاز تاریکی شبهایم برایتان قلم زدم اما این روزهابرای

 راضی نگاه داشتن قلب مغرورم چاره ای ندارم جزقلم زدن از تحجدهای

شبانه اش.

 

امیرزاهدی.پانزدهم آبانماه هزارو سیصدو هشتادونه.

ساعت ۱۳:۴۱ ظهر واگن شماره پنج مترو

[ شنبه پانزدهم آبان 1389 ] [ 18:52 ] [ ]
یک سبدگل زرد پیشکش آمدنت...

پاییز،فصل طلایی عشق بر همگان مبارک باد

بالاخره یازده ماه انتظار به پایان رسیدو توانستم بار دیگر

روی ماهت را ببینم.

خدارا شکر که زنده ام و بازگشتت از سفر را برای بیست و سومین

 بار شاهد هستم

عشق من٬ در روز هایی که نبودی دلم برای برگ های نارنجی رنگت

که در تلالو خورشید خودنمایی میکردند پرمیکشید

خدارا شکر باز آمدی تا جرعه ای از عشق را به پیکر طوفان زده ام

با شاخه ای از جنس مهربانی قلمه بزنی

دلبرکم در روزهای بلند تابستان با نگاهی به برگ های پنجه ای

خشک شده ازجنس تو که زینت صفحات کتابهایم بود جان تازه ای میگرفتم

همیشه بهار که میشد سراغت را از شاپرک های مهاجر جویا میشدم

راستی ببینم سلامم را به تو می رساندند یا باز پی بازی گوشی عشاق

محو می شدند؟

از طنازی توست که هیچگاه به بهار با نازو کرشمه گوشه چشمی نکرده ام

آری همواره چشم براه آمدنت بوده ام چرا که برای دل غم زده ام

همواره یادآور پاییز طلایی بوده ای که زندگیم را درونش جا گذاشته ام...

پس عزیزکم با من بمان که این روزها در نبودنت سخت رنجورشده ام...

امیرزاهدی اول آبانماه هزاروسیصدوهشتادونه

[ شنبه یکم آبان 1389 ] [ 22:40 ] [ ]
میوه ها در انتهای کمال                                    برگ ها در انتهای زوال

 

                                        به زمین می افتند

 

 

شما کدامیک را می پسندید؟

[ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ] [ 13:42 ] [ ]
شاید شما یادتون نمیاد اما...

شما يادتون نمياد، توي خاله بازي يه نوع کيک درست ميکرديم به اينصورت که بيسکوييت رو توي کاسه خورد ميکرديم و روش آب ميريختيم، اييييي الان فکرش ميکنم خيلي مزخرف بود چه جوري ميخورديم ما :))))
 
شما يادتون نمياد، انگشتر فيروزه، خدا کنه بسوزه!
 
شما يادتون نمياد، اون موقعها يکي ميومد خونه مون و ما خونه نبوديم، رو در مينوشتن: آمديم منزل، تشريف نداشتيد!!
 
شما يادتون نمياد، بچه که بوديم به آهنگها و شعرها گوش ميداديم و بعضي ها رو اشتباهي ميشنيديم و نمي فهميديم منظورش چيه، بعد همونطوري غلط غولوط حفظ ميکرديم
 
شما يادتون نمياد، خانواده آقاي هاشمي رو که ميخواستن از نيشابور برن کازرون، تو کتاب تعليمات اجتماعي
 
شما يادتون نمياد، دختره اينجا نشسته گريه مي کنه زاري ميکنه از براي من يکي رو بزن!! يه نفر هم مينشست اون وسط توي دايره، الکي صداي گريه کردن درميآورد
 
شما يادتون نمياد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست مي کرديم
 
شما يادتون نمياد، تابستونا که هوا خيلي گرم بود، ظهرا ميرفتيم با گوله هاي  آسفالت تو خيابون بازي ميکرديم!! بعضي وقتا هم اونها رو ميکنديم ميچسبونديم رو زنگ خونه ها و فرار ميکرديم
 
شما يادتون نمياد، وقتي دبستاني بوديم قلکهاي پلاستيکي سبز بدرنگ يا نارنجي به شکل تانک يا نارنجک بهمون مي دادند تا پر از پولهاي خرد دو زاري پنج زاري و يک تومني دوتومني بکنيم که براي کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما يادتون نمياد، همسايه ها تو حياط جمع مي شدن رب گوجه مي پختن. بوي گوجه فرنگي پخته شده اشتهابرانگيز بود، اما وقتي مي چشيديم خوشمون نميومد، مزه گوجه گنديده ميداد

شما يادتون نمياد، تو کلاس وقتي درس تموم ميشد و وقت اضافه ميآورديم، تا زنگ بخوره اين بازي رو ميکرديم که يکي از کلاس ميرفت بيرون، بعد بچه هاي تو کلاس يک چيزي رو انتخاب ميکردند، اونکه وارد ميشد، هرچقدر که به اون چيز نزديک تر ميشد، محکمتر رو ميز ميکوبيديم

شما يادتون نمياد، دبستان که بوديم، هر چي ميپرسيدن و ميمونديم توش، ميگفتيم ما تا سر اينجا خونديم

شما يادتون نمياد، خانم خامنه اي (مجري برنامه کودک شبکه يک رو) با اون صورت صاف و صداي شمرده شمرده ش

شما يادتون نمياد، سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! يا چايي داغه، دايي چاقه

شما يادتون نمياد، صفحه هاي خوشنويسي تو کتاب فارسي سال سوم رو
 
شما يادتون نمياد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع ميشد، اول بيست دقيقه عکس يک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامي گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتي توي دلمون مينداخت که اين بچها چه بلايي سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشيهاي فرستاده شده بود که همّش رنگپريده بود و معلوم نبود چي کشيدند. تازه نقاشيها رو يک نفر با دست ميگرفت جلوي دوربين، دستش هم هي ميلرزيد!! آخرش هم: تهران وليعصر خيابان جام جم ساختمان توليد طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان
 
شما يادتون نمياد، يه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشييييييددددد (مثلا صداش قرار بود طنين وحشتناکي داشته باشه! بعد هميشه يه بلاهايي که سر بچه ها اومده بود رو نشون ميداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. يه گوله ي آتيش کارتوني هم بود که هي اين طرف اون طرف ميپريد و ميگفت:  آتيش آتيشم، آتيش آتيشم، اينجا رو آتيششش ميزنم، اونجا رو آتيششش ميزنم، همه جا رو آتيششش ميزنم
 
شما يادتون نمياد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتي بود براي هر کلاس، بعد هر کس ميومد سر صف مثلا ميخواست با صوت بخونه ميگفت: بييييسميلّـــَهي يُررررحمـــَني يُرررررحييييييم
شما يادتون نمياد، اون موقعي که شلوار مکانيک مد شده بود و همه پسرا ميپوشيدن

شما يادتون نمياد، بااااااا اجازه ي صابخونه (سر اکبر عبدي از ديوار ميومد بالا)

شما يادتون نمياد، تو دبستان سر کلاس وقتي گچ تموم ميشد، خدا خدا ميکرديم معلم به ما بگه بريم از دفتر گچ بياريم هميشه هم گچ هاي رنگي زير دست معلم زود ميشکست، بعدم صداي ناهنجار کشيده شدن ناخن روي تخته سياه

شما يادتون نمياد، يکي از بازي محبوب بچگيمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشين يا موتور يا فوتباليستها، يا ضرب المثل يا چيستان...

  شما يادتون نمياد، قديما تلويزيون که کنترل نداشت، يکي مجبور بود پايين تلويزيون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
 
شما يادتون نمياد، گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره براي شاپرکها يه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روي بالش خالهاي سرخ و زرده، با بالهاي قشنگش ميره و برميگرده، ميره و برميگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده
شما يادتون نمياد، اون مسلسل هاي پلاستيکي سياه رو که وقتي ماشه اش رو ميکشيدي ترررررررررررررتررررررررررررر صدا ميداد

شما يادتون نمياد، خط فاصله هايي که بين کلمه هامون ميذاشتيم يا با مداد قرمز بود يا وقتي خيلي ميخواستيم خاص باشه ستاره مي کشيديم

شما يادتون نمياد، من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نيرو دارم، هر چيزي رو ميسازم، از تنبلي بيزارم، از تنبلي بيزارم. بعد اون يکي ميگفت: اسم من، انديشه ه ه ه ه ه، به کار ميگم هميشه، بي کار و بي انديشه، چيزي درست نميشه، چيزي درست نميشه
 
شما يادتون نمياد، علامتي که هم اکنون ميشنويد اعلام وضعيت قرمز است... قيييييييييييييييييييييييييييييييييژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کيسه هاي شن پشت پنجره هاي شيشه اي، چسبهايي که به شيشه ها زده بوديم، صداي موشکباران، قطع شدن برق، و تاريکي مطلق، و بعد حتي اگه يک نفر يک سيگار روشن ميکرد از همه طرف صدا بلند ميشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!
 

 با تشکر از دایی جان ناپلئون که تو پیدا کردن مطلب کمکم کرد
 

[ پنجشنبه پانزدهم مهر 1389 ] [ 14:22 ] [ ]
سر کلاس نوشتمش...

صبح بود درست ۸ صبح

نسیم خنک سرتا پایم را بوسه باران می نمود

اتوبوس شلوغ بود اما نه خیلی زیاد

نگاهم بدون اینکه بفهمم در یک آن به نگاهش گره خورد

آنقدر محو زیبا ترین تابلوی خلقت شدم که از ایستگاه زندگانی جاماندم

و به همین سادگی مسیر یک دفترچه خاطرات تغییر کرد...

امیر زاهدی دهم مهرماه هزارو سیصدو هشتادو نه


پی نوشت:وقتی استاد درس حقوق بین الملل خصوصی سخت مشغول

حل کردن یه مسئله بود من داشتم براتون متن مینوشتم و اونم زیر چشمی

داشت تیر بارونم میکرد.

 

[ شنبه دهم مهر 1389 ] [ 20:58 ] [ ]
بیاید کمی متفاوت باشیم(ویژه ماه مهر)

وقتی میشه از عشق نوشت چرا از مرگ قلم بزنیم؟

وقتی هنوز امید تو وجودمون زندست چرا در به در دنبال نشونی نا امیدی بگردیم؟

وقتی هنوز که هنوزه واژه گذشت رو میتونیم تو لغتنامه قلبمون پیدا کنیم چرا با مشت

انتقام حاضر بشیم مچالش کنیم؟

وقتی میشه لبخندو با اشانتیون ماچ کادو پیچ کرد واسه دیگران چرا کوتاهی کنیم؟

وقتی بهترین غذای این دورو زمون همدلیه چرا سر سفره دلمون خاری از جنس

 بی تفاوتی بکاریم؟

تا وقتی میتونیم با کمی تحمل از مسیر زندگی با آرامش عبور کنیم

 بهتر نیست خودمونو اسیر مسیر های پرپیچ و خم جاده های

 انحرافی نکنیم؟

پس بیا از امروز کمی متفاوت تر از قبل نگاه کنیم.

امیر زاهدی چهارم مهرماه هزارو سیصدو هشتادو نه

ساعت ۸ صبح قلم خورد

 

[ یکشنبه چهارم مهر 1389 ] [ 9:32 ] [ ]
شاید شما یادتون نمیاد ولی من یادمه
 
شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با
 خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم، مامانمون هم واسه
دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم...

  شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد

 رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که

 بتراشیم

 
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی
 صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره!
 
 
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو
 میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت
 و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ
 وگ وگ وگ، وگ...

 شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و

 کانال دو

 شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو
 سر صف جفت کنیم...
 
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای
 چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی
 هم فقط واسه عیدا بود

  شما یادتون نمیاد، خانوم اجازهههههههه سعیدی جیش کرددددددد

  شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی
 کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو
 گوشمون
 
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل
 مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه
 سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم،
 بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم 
 
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش
 آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه
 آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
 
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه
میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه
 میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور
 میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال
 بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
 
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس

 ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما

 امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

  شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه

 رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي

مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم،

 به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شد بود،

 ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم

 درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و

 میبردیم سر کلاس پز میدادیم

 شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست

 میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود

 مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد، دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو

 دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو

دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس

 میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با

 دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد، تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم

 که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم

 دفترمونو جا گذاشتیم!!

 شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد، چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟

 دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه

 هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد، شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد

 هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی

 رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد، زندگی منشوری است در حرکت دوار ،

منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش

آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این

مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) 

داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد، یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر

 خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون
 شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود
 ولی خیلی حال میداد
 
شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله
 خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه
 
شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت
 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما
 همزمان باهاش صبحانه
میخوردیم
 
شما یادتون نمیاد، به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی
 که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه
 انشاهامون بود
 
 
با تشکر از دایی جان ناپلئون عزیزم که تو پیداکردن مطلب کمکم کرد
 
 
[ سه شنبه سی ام شهریور 1389 ] [ 15:52 ] [ ]

"آزمودم عقل دور اندیش را،بعد ازاین دیوانه سازم خویش را"

چیست فرق آدمی با جانور تا که می نازد به خود از آن بشر

آدمی را گرنبود این امتیاز،بود بیش از جانور غرق نیاز

هست این نیروی ممتاز بشر،عقل دور اندیش و آینده نگر

در شگفتم ،در شگفتم من چرا این برتری گشته در او مایه ی وحشیگری

در طبیعت بیگمان هرجانور،هست در هنگام سیری بی خطر

من نمیدانم،نمیدانم چرا نوع بشر، وقت سیری می شود خونخوارتر

بر میان جنگل دورو دراز،هیچ حیوان دیده ای همجنسباز؟

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار،جمع شیران را  کشد بالای دار؟

هیچ گرگی بوده کز بحر مقام گرگ ها را کرده باشد قتل عام؟

هیچ ماری دیده ای با زهر خود ،کشته ها برپا کند در شهر خود؟

هیچ میمون ساخته بمب اتم تا که هستی را کند از صحنه گم؟

دیده ای؟دیده ای هرگز الاغی باربر،مین گذارد کار ،زیر پای خر؟

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند؟یا به اسب دیگری تهمت زند؟

هیچ خرسی آتش افروزی کند؟یا گرازی خانمان سوزی کند؟

هیچ گاوی دیده ای کز اعتیاد داده گاو و گاوداری را به باد؟

پس چرا،پس چرا انسان با عقل و خرد آبروی دام و دد را می برد؟

پس بود دیوانه بی آزار تر،زان که محروم است از عقل بشر

مولوی،مولوی استاد حکمت درجهان، کرده بس این نکته را شیرین بیان

"آزمودم عقل دور اندیش را،بعد ازاین دیوانه سازم خویش را"

زین سبب آنکس که می نوشد شراب،تاشود لایعقل و مست و خراب

چون شود از عقل و حیلت بی خبر،بس شرف دارد به شیخ حیله گر

 

 

[ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ] [ 16:19 ] [ ]

امشب اولین شبی بود که ماهگرد تولد اولین ستاره ام را فراموش کرده بودم...

حوالی ساعت ۶و۷ صبح بود که با شندین ترانه عذاب از آلبوم رگ خواب

 به یکدفعه احساس کردم آخرین تکدانه های خوش رنگ  قوطی

 سرخ رنگ شیطنت وخوشی  بالاخره بعد ازدوسال به ته کشیده است و

چیزی جز ظرفی خالی از عشق و جسمی خسته تر از دیروز برایم برجا

نمانده است.

احساس میکنم تمام شده ام...

آری دوباره وقت رجعتی نو از راه رسیده است وتبعیدی با روزهای سخت و

 خشن انتظار دیدار مرا می کشد.

نور خورشید از پنجره اتاق چشمم را می زدو صدای ضجه ی زنی از طبقه ی

 بالا دائما سیگنال های مغزم را دچار اختلال میکرد.

صدایش برایم آشنا می آمد اما در عین حال مبهم بود

گویا کسی داشت با یک شیی تیز گلویش را پاره پاره می کرد و نفس های

آخرش را زمزمه می نمود.

حال دیگر تمام وجودم سرد شده است

پاهایم همانند دو چوب خشک و بی روح به هم دوخته شده اند و از شدت

 سرما می لرزند.

خواستم کسی را خبر کنم تا ازاین مهلکه نجاتم دهد غافل از اینکه فکم

قفل شده بود و عرقی سرد تمام وجودم را در بر گرفته بود.

صدای ضجه داشت تبدیل به خِرخِر می شد...

ضربان قلبم شدیدتر می شد...

نفس هایم بلند بلند می شمردند:۱-۲-۳----

سد چشمهایم به یکباره لبریز شد و سیل دو طرف چمنزار صورت ریش آلودم

 را بی هیچ بهانه ای در نوردید.

آری امشب اولین شبی بود که ماهگردتولد اولین ستاره ام را فراموش کرده

بودم و به سزای آن به چنین کیفری محکوم شدم.

و این را نیز دل نوشت . . .

امیر زاهدی

سیزدهم شهریور هزارو سیصدو هشتادونه

یکشنبه ساعت ۷ صبح

[ یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ] [ 18:1 ] [ ]

برای قائم آل محمد(ص)

هزار آیینه می روید، به هر جا می نهی پا را

همین قدر از تو می دانم، هوایی کرده ای ما را

سحر می لغزد از سرشانه هایت، تا بیاویزد

به گرد بازوانت باز، بازوبند دریا را

میان چشمهایت دیده ام قد می کشد باران

و اندوهی که وسعت می دهد بی تابی ما را

شمردم بارها انگشتهایم را، بگو آیا

از اول بشمرم بر روی چشمم می نهی پا را؟

من از طعم دوبیتی های باران خورده لبریزم

کنار اشکهایم می شود آویخت دریا را

شب و آشفتگی با دستهایت می خورد پیوند

زمین گم می کند در شیب سرگردانی ات، ما را

تمام راه پر می گردد از آوای سرشارت

و باران می تکاند اشتیاق اطلسی ها را

منصوره نیکو گفتار

[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 20:0 ] [ ]

اشاره:اين مقاله كوششي است براي تعريف و تبيين <اصل عدم استناد به ايرادات در اسناد تجاري> خارج از چارچوب يك نظام قانوني خاص كه در اين باره، مطالبي در زمينه مفهوم، مبنا و قلمرو اصل بيان مي‌شود.

سپس به جايگاه اين اصل در حقوق ايران اشاره مي‌شود؛ به اين بيان كه حقوق خصوصي ايرن به طور كلي بر ايده حمايت از مالك متكي بوده و اصل عدم قابليت استناد به ايرادات در محدوده اسناد تجاري، فاقد دليل قانوني مي‌باشد و رويه قضايي نيز نسبت به آن متزلزل است. از اين رو، دكترين تنها دليل اثبات اصل در حقوق ايران است و براي تعيين قلمرو اين اصل در حقوق ايران كنوانسيون 1930م. ژنو مناسب‌ترين قاعده به منظور جبران سكوت مقنن است. ‌در بخش پاياني مقاله، شرايط تحقق اصل استثنائات آن در پنج مورد بيان مي‌شود. ‌


ادامه مطلب
[ دوشنبه یکم شهریور 1389 ] [ 15:29 ] [ ]
درباره وبلاگ

می نویسم تا شاید آرام گیرد دلی که زیر چکمه طوفان های بی رحم شهر محزون شد...

تماس با ما: 09373266467
امکانات وب